یکشنبه 25 شهریور 1397
توسط: ثنا

فرهاد

خواندنی ها کم‌ نیست

منو تو کم خواندیم 

.

.

.


چهارشنبه 14 شهریور 1397
توسط: ثنا

فردا هم خورشید طلوع خواهد کرد.

زمان میگذره و من حس میکنم به گذشته م تعلقی ندارم .هیچ چیز برام قابل درک نیست .سؤال هام از اساس اشتباهن و هر اتفاقی منو به قعر میکشونه .طول میکشه تا خودمو بالا بکشم .طول میکشه تا به چیزی چنگ بزنم تا خودمو نجات بدم ‌.

زمان میگذره و من هیچ احساسی به گذشته م ندارم و آینده م مبهم و نامعلومه .با خودم فکر میکنم من اگه فقط امروزو دارم پس گور بابای فردا ، پس فردا ، یکسال دیگه ، شصت سال دیگه ..

گور بابای روزایی که گذروندم . چه خوب ، چه بد .

برای من همه چی تموم شده س‌.یه شکست مفتضحانه در راستای سگ دو زدن و رسیدن به آینده.

منم و همین لحظه!

فردا هم خورشید طلوع خواهد کرد.

دوشنبه 29 مرداد 1397
توسط: ثنا

دیوار شیشه ای

شوهرخواهرم حکم برادر داره برام . نمیگم بین ما دیواری نیست ، هست! ولی یه دیواره شیشه ای ..

بخاطر همینه چیزایی که حتی به خواهرم نمیگم رو به اون میگم .البته یه جاهایی اشتباه کردم و زیادی گفتم :))

اونم نگرانم شد .

نگرانی نداره خب عی بابا ! 

یجا از دهنم در رفت گفتم قلیون میکشم :))))

الان خیال میکنه معتاد شدم .البته من دختر دودی نیستم خداروشکر ولی کنجکاوم آقا  :)

ماری جوانا هم باشه اقلا یکبار میکشم -.- (اعتراف)

اها اینا رو گفتم که برسم به این مرحله که در راستای نگرانی هاش ازم خواست که  بریم کافه و تنهایی صحبت کنیم .


البته نگرانی هاش بیشتر بابت چیز دیگه س .که اونارو هم میگم .


یکشنبه 28 مرداد 1397
توسط: ثنا

چی شدیم ؟

در راستای اتفاقات اخیر باید بگم خیلی خیلی جسما و روحا خسته م .یجوری ام که انگار تریلی از روم رد شده .یجوری باید سپری کنم بهرحال .

امروز رسیدم زاهدان و تمام دیشبو توی قطار از سرما یخ زدم .

ساعت سه نصفه شب تو قطار چایی خوردم و تا خود صبح دستشویی داشتم :|

الانم خونه خالم هستم به صرف نهار و با چشمانی حیران به مادربزرگم نگاه میکنم که از وقتی پامون به زاهدان رسیده با دویست نفر تلفنی حرف زده :/ 

گوشی من اینقد زنگ نمیخوره به والله!

یعنی اصلا زنگ نمیخوره . اینطوریه که مثلا اگه آشنایی به مامان  و بابام زنگ بزنه و اونا گوشیشونو برندارن زنگ میزنه من ://

منم که همیشه گوشیم سایلنته یا بعضی وقتا که حسشو ندارم گوشیمو جواب نمیدم :|

بعد از اتاقم داد میزنم مامان فلانی زنگ زد.حتما با شما کار داره بهش زنگ‌ بزن :))




سه‌شنبه 19 تیر 1397
توسط: ثنا

باید کسی باشد

آدم ها باید بیایند و بروند . من باید روزی بیایم بنویسم و بعد از آن بروم و دیگر پیدایم نشود .باید روزی از زندگی و زندگی کردن دست بکشم و مست و خراب در خیابان های این شهر قدم بزنم .

باید باران نم نم ببارد . باید همه جا ابری باشد .

باید کسی باشد ..

باید کسی کنارم باشد ..