X
تبلیغات
رایتل

بچه ها ازم دلخور بودن که چرا ازشون خبر نمیگیرم در صورتی که این چند روز باهم حرف میزدیم .هرچند کم .اونا فکر میکنن من تلگرامم و با اونا حرف نمیزنم .گرچه بی راهم فکر نمیکنن .فقط حوصله حرف زدن ندارم..همین !

اگه شروع کنم به حرف زدن چند ساعت این حرفها طول میکشه .

مخصوصا اینکه همش چند روزه پیش خونواده م .نمیخوام اینجوری هدر بدم چیزیو .دیشب عصبانی شده بودم گرچه چیزی نگفتم .عصبانیتم بابت این بود که داشتم حرف میزدم .اون لحظات دلم نمیخواست با هیچکس چت کنم ..


واقعا فرانک رفت‌؟ نیومد آ ‌... عی بابا :(

اشتباهی رفتن برام بجا کوپه چهار تخت ، کوپه شیش تخت گرفتن .حالا این قطارا فوق العاده بد هستن . من خودم تا حالا نرفتم و ندیدم اما شنیده م که خیلی داغونن .ولی نمیدونم چطور مامانم روی بلیطو نگاه نکرده و حواسش نبوده .اخه همیشه چهار تخت میدادن مامانمم فکر میکرد اینم چهار تخته س .

منم بعد چند ساعت روی بلیطو نگاه کردم دیدم نوشته سالن شیش نفری :/

ولی خب میدونم که مثه قبر میمونه .میدونم قراره بیش از هشت ساعت توی قطار حس‌ و حال قبرو تجربه کنم . روی تخت میخوابم و تصور میکنم دارن روم خاک میریزن .


از خواب بیدار شدم بدون اینکه دستو صورتمو بشورم کتاب اندیشه ۱ رو‌برداشتم .میدونستم چیزی نمیفهمم ازش چون هاله ای از خواب منو فراگرفته بود .دیدم بهرخ بیداره و داره زیر پتو با گوشیش ور میره.بعد عاطفه بیدار شد .بچه ها رفتن دستو صورتشون رو شستن ولی من نرفتم .اونا اومدن صبحانه خوردن ولی من نخوردم . هوا بنظرم سرد بود .

کتاب اندیشه رو گذاشتم و رفتم سمت دستشویی .از وقتی دمپایی هامو دزدیدن دمپایی های فاطمه رو میپوشم .مال ترم قبلشه . یکبار دمپایی هامو دم کتابخونه دیدم ولی مطمئن نبودم ک مال من بود یا نه.چون من شکل دمپایی هامو نمیدونم .چون من کلی نگرم و اصلا به جزئیات توجه نمیکنم ‌فقط میدونم که قرمز بودن .

با دمپایی های خاکستری فاطمه که با هر قدم پیس پیس صدا میده رفتم طرف دستشویی . مسواک نزدم چون حوصله نداشتم فقط صورتمو با صابون مخصوصم شستم .

اگه‌یه روزی صابون مایعم نباشه‌بهتره منم دیگه نباشم .

برگشتم پنیر و گردو و سبزی با چایی شیرین خوردم .. عاطفه رفت کتابخونه دانشگاه ، بهرخ رفت کتابخونه خوابگاه .فاطمه افتاد رو تخت جزوه جلوش بود . منم همینطور ..

کتابو بستم و اندیشه بالا اوردم .هی اندیشه بالا اوردم .

دیگه برای اینکه اندیشه بالا نیارم نخوندم . بعد از اینکه بهرخ از کتابخونه اومد من شروع کردم به اماده شدن که برم سلف بعدم برم سر جلسه امتحان .اونا هم راجب لوازم ارایشی حرف میزدن که برای من نامفهوم بود .منم رژی زدم که میدونستم مال خودم نیست .رژامون قاطی شده . . 

همه مردم اندیشه میخوندن من حواسم بود چجوری خوب ریمل بزنم .و احتمالا دفعه بعد از این مارک ریمل نخرم .شایدم بخرم ..

آدامس انداختم بالا استرسم کم شه .گوشیمو برداشتم و هر دو دیقه به بچه ها میگفتم بریم سلف .. 

اماده شدن ، رفتیم سلف . غذا مرغ بود .دیشب مرغ خورده بودم .همه چی زیر سر همین مرغه !! همه چی .

غذامون که تموم شد عاطفه سر رسید .نشستم غذاشو خورد .رفتیم کتابخونه یکم بهم انرژی مثبت داد . ادامسم بی طعم شده بود .هوا سرد بود من میلرزیدم .فکر نمیکردم اینقد سرد باشه فقط مانتو پوشیده بودم .رفتم طرف دانشکده فنی و صندلیم جایی بود که خیلی باد سرد میومد .

از علمی بدم میاد سوالاش مسخره بود .از اندیشه بدم میاد .از تجزیه حتی ..

بیست دقیقه لیست حضور غیاب امضا کردن و‌ ساعت ۱۴:۳۰ شروع کردن به پخش کردن برگه ها. در حالی که من داشتم فکر میکردم سر امتحان زبان که قراره توی بیست دقیقه جوابش بدم و بعد برم سر جلسه شیمی بشینم اگه بخوان بیست دقیقه لفتش بدن من به امتحان شیمی نمیرسم .خواستم‌برم پیش آقای بُستان و از کشف بزرگم بگم ولی سردم بود .. اومدم خوابگاه پرسیدن امتحان چطور بود گفتم خوب بود .ولی نبود .ولی اینقد حالم بده که فقط میخوام این ترم تموم شه من خلاص شم.البته مهمه که حتما پاس شم .کی به بستان زنگ بزنم ؟ کی بهش‌بگم چیکار کنم ؟

کی‌باز رو مخش برم ؟

من‌سرم درد میکنه حالا کی برم درس بخونم ؟


سه شنبه ، ۱۲ دی ۹۶ 

در حالی که تو اتاق ، بی حال و دمر افتادیم ، حس کردم چقدر دلم گرفته ، چقدر تنهام ... همیشه حس و حال دم عصر حالمُ بد میکنه .قلبم مچاله شد .. بغض توی گلوم جا خوش کرد . چشام پر آب شد .مقاومت کردم .. گفتم الان وقتش نیست .

بچه ها هم دلشون گرفته بود .فقط عاطفه رفته بود اتاق یکی از بچه ها . نشستم گفتم میخوام گریه کنم . خیلی راحت خزیدم زیر پتو و بعد قطره های اشک لیز میخورد پایین .

کم بود اشکام .مثه همیشه اونقدر کم بود که هیچ فرقی با حالت عادی نداشت .

بچه ها هم خواستن برن اتاق یکی دیگه از بچه ها . هرچی بهم گفتن بیا بریم ، نرفتم . بعد از اینکه بچه ها رفتن ، ده دقیقه بعد صدای پای عاطفه رو ، درحالی که داشت روی پله ها میدوید ، شنیدم .میدونستم بچه ها بهش گفتن دارم گریه میکنم .بخاطر همین اومد ..

حدسم درست بود اومد کنارم نشست گفت بذار بغلت کنم تو بغلم گریه کن رفیق ! 

گفتم رفیق بو خر مُرده میدم . همینجا گریه میکنم :)))

(داخل پرانتز بگم دیروز حموم بودم )

میگفت چیشده ؟ گفتم دلم گرفته . بعلاوه هزار موضوعی که هیچ وقت بخاطرشون گریه نکرده بودم . 

حضور عاطفه و محبتش گریه مو شدید کرد . به پهنای صورت اشک میریختم ..این گریه ها یکم برای کسی که فقط دلش گرفته زیادی بود . . 

عاطفه هم گفت منم الان گریه م میگیره . حرفش تموم نشد چشاش پر اشک شد . خنده و گریه مون قاطی شد .

و بعدش بهرخ و فاطمه برگشتن توی اتاق دیدن منو عاطفه داریم گریه میکنیم ، اونا هم زدن زیر گریه :))

خلاصه چهارتاییمون گریه میکردیم .. باعث و بانیش من بودم . ولی خیلی سبک شدم . هیچ وقت اینجوری جلو بچه ها اشک نریخته بودم .دیگه به هق هق تبدیل شده بود . . بعدش من بلند شدم رفتم حموم که سرحال بشم . همیشه در بدترین شرایط برید حموم اینقد مفیده که نگو .. چرکاتون کم میشه :))

خلاصه بعد حموم ، اومدم شام خوردیم . دوستامون اومدن پیشمون و پاسور بازی کردیم و اینقد خندیدیم که غم هامون ریخت . خدایا شکرت ..

البته از صدای خنده هامون مسئول خوابگاه اومد در اتاق رو به طرز وحشتناکی باز کرد که من با لیوان آبی که تو دستم بود خشکم زد .از قیافه ژولیده سرپرست ، معلوم بود ک از خواب بیدار شده . اون داشت دعوامون میکرد من داشتم میترکیدم از خنده .. بعدم درو کوبید رفت .

و باز ما همینو سوژه کردیم و کلی خندیدیم ..

همین . الانم میخوام بخوابم . و بگم شرایط بد ، پایدار نیست .

شب بخیر