X
تبلیغات
زولا
دوشنبه 3 اردیبهشت 1397
توسط: ثنا

آنچه گذشت

دیشب که حالم خوب نبود عاطفه فهمید . دید که بهم ریخته م .

گفت رفیق اشکال نداره تو چهار روز وقت داری میتونی بری زاهدان.گفتم خیلی کمه دو روزش که تو راه ِ رفت و برگشت تموم میشه .. اینو که گفتم بغضی شدم‌.

بغلم کرد گفت رفیق ناراحت نباش میخوای گریه کنی گریه کن .

ما بینمون جا افتاده که وقتی یکی ناراحته بغلش کنیم و بذاریم گریه کنه.

منم تو بغل عاطفه اشکام میریخت .. 

فاطمه و بهرخ حموم بودن.وقتی اومدن فاطمه یه نگاهی بهم انداخت گفت گریه کردی؟؟؟ گفتم نه بابا گریه چیه!

گفت دروغ نگو گریه کردی .عاطفه گفت نه بابا طفلی کجا گریه کرده من از اون موقع کنارشم .

خلاصه نجاتم داد . بعد از اینکه برقا رو خاموش کردیم که بخوابیم اشکام جاری شد .صبح که بیدار شدم زیر چشام گود بود و خلاصه خیلی قیافم داغون بود .

اها اینو بگم که دیشب سه تا استوری گذاشتم که ناراحتیمو یجوری تخلیه کنم.عاطفه ، فاطمه ، بهرخ و مامانمو با آبجیم رو Hide کردم که استوریمو نبینن .

چند نفر اومدن دایرکت که چیشده و فلان ! گفتم هیچی دلتنگم همین.خلاصه همینجوری باهام حرف میزدن میگفتن نباید ناراحت باشی و فلان و فلان .

در همین حین نمیدونم رضا از کجا فهمیده بود که من حالم خوب نیست . به فاطمه پیام داده بود و حالم رو پرسیده بود ..

حالا جالب اینجاس که فاطمه روحشم خبر نداشت! :||||

فقط دعا دعا میکردم رضا سوتی نده که اگه میداد به باد میرفتم =))) اونوقت بچه ها میفهمیدن من حالو روزمو ازشون پنهون کردم.


نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد