” جــــوانــــه “

ترک آرزو کردم ؛ رنج هستی آسان شد ...

” جــــوانــــه “

ترک آرزو کردم ؛ رنج هستی آسان شد ...

خبر رسانی

مدتهاست از رضا خبر ندارم چون باهاش هیچگونه ارتباط واقعی و مجازی ندارم .تنها خبری که دارم اینه که گهگاهی فاطمه استوری هاشو نشونم میده .. 

مطمئنم دیشب از استوری هام فهمیده بود حالم خوب نیست.حالا چجوری فهمیده بود؟ ما که مدتهاست همدیگرو دیگه آنفالو کردیم!!

شاید سمانه همکلاسیش بهش گفته!شایدم اکانت سروش دستشه! نمیدونم ..چون این دو نفر فالوورهای منن..

من حتی سمانه رو آنفالو کردم :|||| ولی اون منو آنفالو نکرد .دیشبم باهام حرف میزد هی میگفت عزیزم ، آبجی ، فداتشم :||

مونده بودم چی بگم

آنچه گذشت

دیشب که حالم خوب نبود عاطفه فهمید . دید که بهم ریخته م .

گفت رفیق اشکال نداره تو چهار روز وقت داری میتونی بری زاهدان.گفتم خیلی کمه دو روزش که تو راه ِ رفت و برگشت تموم میشه .. اینو که گفتم بغضی شدم‌.

بغلم کرد گفت رفیق ناراحت نباش میخوای گریه کنی گریه کن .

ما بینمون جا افتاده که وقتی یکی ناراحته بغلش کنیم و بذاریم گریه کنه.

منم تو بغل عاطفه اشکام میریخت .. 

فاطمه و بهرخ حموم بودن.وقتی اومدن فاطمه یه نگاهی بهم انداخت گفت گریه کردی؟؟؟ گفتم نه بابا گریه چیه!

گفت دروغ نگو گریه کردی .عاطفه گفت نه بابا طفلی کجا گریه کرده من از اون موقع کنارشم .

خلاصه نجاتم داد . بعد از اینکه برقا رو خاموش کردیم که بخوابیم اشکام جاری شد .صبح که بیدار شدم زیر چشام گود بود و خلاصه خیلی قیافم داغون بود .

اها اینو بگم که دیشب سه تا استوری گذاشتم که ناراحتیمو یجوری تخلیه کنم.عاطفه ، فاطمه ، بهرخ و مامانمو با آبجیم رو Hide کردم که استوریمو نبینن .

چند نفر اومدن دایرکت که چیشده و فلان ! گفتم هیچی دلتنگم همین.خلاصه همینجوری باهام حرف میزدن میگفتن نباید ناراحت باشی و فلان و فلان .

در همین حین نمیدونم رضا از کجا فهمیده بود که من حالم خوب نیست . به فاطمه پیام داده بود و حالم رو پرسیده بود ..

حالا جالب اینجاس که فاطمه روحشم خبر نداشت! :||||

فقط دعا دعا میکردم رضا سوتی نده که اگه میداد به باد میرفتم =))) اونوقت بچه ها میفهمیدن من حالو روزمو ازشون پنهون کردم.


کامیار

فکر نمیکردم وجودم به وجود این بچه بسته باشه ..اونقدر تو عمق وجودم جاریه که حد نداره...زیبا و بی نهایت شیرین!

من ؟ منی که حوصله ی بچه رو ندارم الان تک تک وجودم میگه کامیار .امکان نداره اسمش بیاد تو ذهنم و چشام اشکی نشه.

بی نهایت دلتنگشم.. اوخ خواهرزاده ی نازم .

چقد دلتنگتونم ..

دلم‌‌ برای خونه تنگ شده .. به قلبم فشار میاد وقتی فکر میکنم نمیتونم برم ..خونه ی امن خودمون .

نمیخوام‌نظرم راجب این اتاق کوچیک عوض بشه .

با چه کسی چت کنیم ؟

بچه ها ازم دلخور بودن که چرا ازشون خبر نمیگیرم در صورتی که این چند روز باهم حرف میزدیم .هرچند کم .اونا فکر میکنن من تلگرامم و با اونا حرف نمیزنم .گرچه بی راهم فکر نمیکنن .فقط حوصله حرف زدن ندارم..همین !

اگه شروع کنم به حرف زدن چند ساعت این حرفها طول میکشه .

مخصوصا اینکه همش چند روزه پیش خونواده م .نمیخوام اینجوری هدر بدم چیزیو .دیشب عصبانی شده بودم گرچه چیزی نگفتم .عصبانیتم بابت این بود که داشتم حرف میزدم .اون لحظات دلم نمیخواست با هیچکس چت کنم ..