دیشب یه فیلم دیدم به نام " دختری در قطار " .. تقریبا آخرای فیلم بود که زنِ برای اینکه به دست مردِ کشته نشه شروع کرد به دویدن اما مرده بهش رسید و دست زنه رو کشید .. زنِ هم برگشت و یه چیزی رو توی گلو مرد فرو کرد ... خون فواره زد !
بعد زنِ همون مردِ اومد و اون چیزی که توی گلوی شوهرش بود رو چهار - پنج بار پیچوند .. دقیقا مثه در باز کن ..
وقتی که بعد از ظهری بین خواب و بیداری بودم ، شوهر خاله م با یه پَر کف پامو قلقلک داد که بیدارم کنه . باور کنین دلم میخواست همین کاری که توی فیلم ، زنه با مرده کرد رو باهاش بکنم 
میدونین من از مردایی که توی حموم و دستشویی و فلان آواز میخونن متنفرم ! اصن از مردایی که فکر میکنن صدای خوبی دارن متنفرم ..
و همچنین از کسایی که دمپایی دستشویی خیس میکنن .
و همچنین از اونی که وقتی میبینه خرده نون روی زمین ریخته میگه اشکال نداره ثنا فردا جارو میکنه ..
اره !
فیلم سینمایی سیندرلا رو دیدم .. خیلی به دلم نشست !
الانم میخوام برم حموم .. بعد ادامه ی زبان رو میخونم ...
یه خبر خیلی خیلی خوبی شنیدم ، راجب خاله م بود ! همون خاله م که کرمان بود ...
وقتی رفته بودم امامزادگان باقریه براش دعا کردم . ینی همه مون براش دعا میکردیم .. دقیقا دو روز بعدش اون اتفاقی که باید میفتاد ، افتاد .
الانم شهر ما هستن . وقتی برگردم میبینمش . خیلی براش خوشحالم .
دیگه اینکه همه چی خیلی روبراهه خداروشکر . . خیلی احساس خوبی دارم .
خداروشکر
خداروشکر
خداروشکر
سلام سلام
من هنوز بیرجندم و از اینکه اینجا هستم به اندازه قبل ناراحت نیستم . ولی با این حال وقتی خاله م داشت به شوهر خاله م میگفت کاش ثنا پیش ما میموند ، من تو آشپزخونه بودم و داشتم ظرف میشستم . بنابراین میتونسم با چاقو رگمو بزنم
از اونجایی که منو شوهرخالم خیلی کل کل میکنیم ، روحیه شوهر خاله م خیلی خوب شده .البته اینو جدی گفتم . خاله م میگفت تا قبل از اینکه ما بیایین شبیه افسرده ها بود .
فردا شب تولد آبجیمه . باید بهش زنگ بزنم و تبریک بگم . گفتیم تولد نگیرن تا ما برگردیم و تولد مامانم وآبجیمو همزمان بگیریم .
میدونم که صبر و تحمل ندارن..دلم برای مخملی یک ذره شده .
نمیدونم میتونین باور کنین یا نه .. اما همه جا تاریکه و من توی تاریکی دارم تایپ میکنم .
یه برنامه چت دانلود کردم تا با خارجیا حرف بزنم ، انگلیسیم تقویت بشه .با یه پسره 18 ساله حرف میزدم از ترکیه . چرت و پرت میپرسیدیم از هم .. حالا اون انگلیسیش خوب بود. منو بگو با چه اعتماد به نفسی باهاش چت میکردم . یکم که جملات سخت میشد کف و تف قاطی میکردم.
با یکی دیگه م حرف میزدم ، الان میبینم پیام داده sana ? where are you ?
اخه بعد از ظهر پیام داد حال نداشتم جواب بدم، الانم جواب ندادم .. بچه مون وابسته شده
دوست دارم یکم سرکارشون بذارم اما واقعا سخته به انگلیسی یکیو سرکار گذاشت.
دیگه اینکه دو قسمت از فرار از زندان دیدم ..
چند شب پیش ، اخر شب یه فیلم دیدم .. برقا همه خاموش بود ، همه خواب بودن ...بعد من از خنده به خودم میپیچیدم...
مامانم برگشته میگه حالت خوبه؟
متاسفانه اسمش یادم نیست ..واقعا کم حافظه شدم.
بسه دیگه شبتون بخیر
خب جونم بگه براتون که ، امروز همگی گز کردیمرفتیم بازار تا شوهر خالم برای خالم طلا بگیره تا موقع زایمانش ، بهش کادو بده.. همونجا بود که به سرم زد النگوهامو بفروشم بجاش دستبند بگیرم . نظرمو به مامان گفتم ، گفت نه ، صبر کن .. و فلان !
ولیمگه منصبر دارم ؟ من چیزی رو بخوام باید همون موقع داشته باشمش وگرنه تا مدت ها بهش فکر میکنم .
من هیچ علاقه وافری به طلا ندارم و اصلا برام مهم نیست .
ولی از النگوهام خسته شده بودم .
خلاصه اینکه ۵۰۰تومن زدم تو گوش آقا ننم !
چون دستبنده گرونتر از النگوهام بود .. خلاصه بسیار خرسندم .
چون دستبندم قشنگه و دوستش دارم . دارم کم کم به طلا علاقه مند میشم :||| . شوهر خالم میگه خدا کنه پسرم آبانی نشه !!!!
چون شما آبانیا خیلی خرجتون بالاست ..
اخه دکتر گفته مرز بین آبان و اذر بچه به دنیا میاد .
خلاصه اینکه تب کردن همه =)))
اه لامصب این اتاق مورد علاقه منه . همش میرفتم اون یکی اتاق !
میدونین من عاشق اتاقایی هستم که روزها خورشید ، نور میپاشه بهش .
پاشید ،پاشید ... نپاشید پا میشم میرم توی اون اتاق تاریکه ..
خیلیم تهدید آمیزه .