” جــــوانــــه “

ترک آرزو کردم ؛ رنج هستی آسان شد ...

” جــــوانــــه “

ترک آرزو کردم ؛ رنج هستی آسان شد ...

101-دلم گرفته

اصن آب بیرجند بمن نمیسازه .. نمیتونم ده روز اینجا باشم !

نمیدونین چقدر عاشق‌خونه مون هستم . 

دلم گرفته تو این خراب شده ..

100-نتایج کنکور آمده به به

رفتم سایت سازمان سنجش دیدم زده نتایج کنکور 96 .. کف و تف قاطی کردم ! در کسری از ثانیه دل پیچه گرفتم . قلبم هزار تا میزد ...

تموم بدنم لمس شده بود . با بدبختی رفتم دستشویی . بعد که برگشتم رتبه مو نگاه کردم . خب آروم شدم ! بخاطر اینکه تمیز ر*ی*د*ه بودم

با وجود برام خیلی مهم بود ولی زیاد خودمو سرزنش نکردم !

اتفاقیه که افتاده دیگه نمیتونم تغییرش بدم . احتمالا برگردم کرمان . ولی با این حال آزاد انتخاب رشته میکنم .

لطف دوستان خیلی بالاس .هزار ساله منو فراموش کردن ولی یادشونه که امسال کنکور دادم .

شما تصور کن وقتی مامان بزرگم میپرسه نتایجت کی میاد از بقیه چه انتظاری میره !


دیشبم با اتوبوس VIP اومدیم بیرجند . خیلی خفن بود اتوبوسش . جلو هر صندلی یه تلوزیون کوچولو بود.. هدفون دادن بهمون !

روشنش کردم فیلم و آهنگ و بازی داشت .حتی به اینترنتم وصل میشد.

خوابم نمیبرد .دوتا فیلم دیدم . یکی به اسم نامحدود و اون یکی خشم و هیاهو به کارگردانی و نویسندگی هومن سیدی !

بعدم خواستم بیهوش بشم تموم بدنم سنگینی میکرد و در کل بخاطر همین خیلی بهم سخت گذشت .

من تو عمرم دوبار با اتوبوبس سفر کردم . یبار سال دوم بیرستان که رفتیم شلمچه !

یکی دیگه هم همین پارسال بود که تعطیلات شد ، از کرمان با اتوبوس برگشتم شهرمون .خیلی اتوبوس داغونی بود ..

بابام نمیتونست بیاد دنبالم.


بعد دیگه اینکه هیچ جا خونه آدم نمیشه . خب ؟

اگه خاله م و شوهرخالم منو نگه داشتن که پیششون بمونم خودمو دار میزنم باشه ؟ میام همینجا دار میزنم .

99-مجازی های دوست داشتنی

امروز خیلی کار انجام دادم . لباسایی که دیشب تو ماشین لباسشویی انداختیمو جمع کردم ، تا کردم . کل خونه رو جارو کردم . ظرفا رو شستم ، غذا درست کردم . مامان بابامم بیرون ،  دنبال کاراشون بودن . از اینکه عین کشتی چسب ، به زمین نچسبیدم و کلی کار کردم از خودم راضیم !

خب میدونین این کارا بهم حس خوبی میده . به این فکر میکنم که هر چی که باشه از الکی نشستن و اطرافو تماشا کردن بهتره !

من اگه این کارا رو نمیکردم میرفتم تو تلگرام جواب دوستامو میدادم . و کلی وقتم میرفت .

الان دلم میخواد فیلم ببینم . بعد زبان بخونم .. ساعتای 5 میرم حموم . بعدم ساکمو جمع میکنم . کتاب میخونم بعدم میریم که بریم .

*

دوتا شخصیت مجازی بمن یاد دادن که توی هر کاری سرک بکشم ! این یعنی چی ؟ میگم بهتون .

اول اجازه بدین اون دوتا شخصیت رو معرفی کنم .

یکی حمیدرضا نیرومند مدیر سایت آفتابگردان . با خوندن مطالب سایتش به این پی میبرین که چقدر دنبال اینه که از همه چی سر در بیاره .

توی هر رشته ای تحصیل کنه و چقدر آدم حسابیه !

استاد دانشگاهه ، کارش با کامپیوتره ! زبانم تدریس میکنه .. فرانسه هم میخونه . روانشناسی هم همینطور ..حتی عربی هم !

در صورتی که اینا هیچ ربطی بهم ندارن . کاملا درک میکنم این آدم میخواد از تک تک روزهای زندگیش فیض ببره .

یکی دیگه هم ثنا خانومیان . وبلاگی که همیشه دنبالش میکنم . گرچه جدیدا کمتر مینویسه ..

اما دقیقا یکی از شخصیت هاست که از تک تک لحظه هاش استفاده میکنه و چیزای جدید و تجربه های جدیدی رو کسب میکنه ..

من به این جور شخصیت ها میبالم .. یعنی هیچ چیزی نمیتونه جلوی پیشرفتشونو بگیره .. و همش دنبال اینن که بیاموزن !

نمیتونین درک کنین چه تاثیر مثبتی روی من گذاشتن ..

یه کف مرتب به افتخارشون

98-یارو

خب قرار شد راجب دوست پسر موجی بگم . اسمشو گذاشتم یارو ... چون یارویی بیش نیست :|

یادمه دوسال پیش موجی و یارو قرار گذاشتن . بعد موجی منم با خودش برد سر قرار !

کجا رفتیم ؟ یه جایی که هم فست فودی بود هم کافی شاپ .. برای ما ساندویچ همبر گرفت . براش خودش آب هویج !!!!!!

بچه مون رژیم بودن 

بعد هیچی دیگه اون یارو تویِ کلِ عمرش ، فقط یکبار منو دید . همون یکبار شد بلای جونم .

بعد از اینکه یارو با مژده کات کرد ، یارو اومد پیجم با من درد و دل کرد ! آقا من سر پیازم یا ته پیاز ..؟

به حرمت اینکه مژده رو خیلی دوست داشت به حرفاش گوش کردم . بعد گفت اینستا خیلی گیر میکنه . بیا تلگرام . یکم من من کردم ..

گفت آیدی من ، شمارمه ! باید سیوش کنی بعد توی contact منو پیدا کن . آقا منم قبول کردم .اونجا بود که فهمیدم اینم یه ترفنده تا شماره کسیو پیدا کنی . منم شمارم پیشش لو رفت ! 

رفتیم تلگرام به حرفاش گوش دادم . یکم دلداریش دادم گفتم بیخیال درست میشه و فلان .

گفت اره بیخیال خب از خودت بگو :| 

اقا این همینجوری حرف زد برای خودش و عاشق من شد !

حالا گیر داده بود که تو باید با من دوست بشی .. برام زرت زرت از خودش عکس میفرستاد !

ناموسا دلم میخواست استفراغ کنم .. خیلی بد بود خیلی .. 

من بلاکش کردم همش زنگ میزد میگفت اگه جوابمو ندی دستمو با چاقو زخمی میکنم 0_0

شما نمیدونین من چه مصیبتی باهاش داشتم . نمیدونم چرا اینجوری میکرد حس میکردم مغزش خرابه ! 

یا میخواست دوستی منو موجی رو بهم بزنه . یا میخواست با من دوست بشه تا موجی تا ناکجا آبادش بسوزه :| این یه نقشه ای تو سرش بود.

اخرش یه دروغ سر هم کردم گفتم همون موقع که تو پیام میدادی بابام پیامامونو خوند و فلان !الان بخاطر همین میخوان گوشیمو بگیرن !

اینقدر نقشمو خوب بازی کردم که باورش شد .. مدتها بخاطرش اینستا نرفتم تا باور کنه واقعا گوشیمو گرفتن ... درسته بعدها فهمید که بهش دروغ گفتم..من هیچ وقت راجب این موضوع با دوستم صحبت نکردم .

موضوعی بود مال دوسال پیش . اگه اون موقع به مژده میگفتم که یارو چیکار کرده داغون میشد . 

الانم که گفتنش فایده نداره .

اینم از این موضوع.. چقد مسخره بازی 

97- از سری روزهای خوب من

خب الان که عادت کردم تا با گوشی پست بذارم ، لپ تاپم درست شده ... معلومه که خوشحالم . اما حس بیگانگی دارم . چون همش با گوشیم فیلم میدیدم یا پست میذاشتم . لپ تاپو که روشن کردم نمیدونسم باهاش چیکار کنم :|

گشنمه چون شام نخوردم . هرچند براتون مهم نیست ولی گفتم که بدونین .

امشب با مژده و دخترداییش رفتیم کافی شاپ . اونجا حداقل یه ربع دیر کردن . جاش بود بزنم فکشونو بیارم پایین

خیلی وقت بود که ندیده بودمشون و دلم براشون تنگ شده بود . رفتیم تو کافی شاپ ، تا اومدیم بشینیم مژده کف و تُف قاطی کردو گفت ثنا یارو اینجااااس ..

یارو دوست پسرش بوده که حتی خواستگاری هم کرده بود و جوابم نگرفته بود ..

اینا دو ساله کات کردن ، پسره همچنان کرم ریزی میکنه .

من که اصن برنگشتم پشت سرمو نگاه کنم .

بعد مژده گفت این پیج اینستا منو هک کرده ، فهمیده منو تو امروز اینجا قرار داریم .برای همین اومده اینجا .

داخل پرانتز یه ماجرایی رو  بگم . نه چون طولانیه ، توی پست بعدی میگم .

هیچی دیگه اومدیم بیرون . مشکل اینجا بود که مامان و بابا مژده نمیذاشتن که مژده با تاکسی جایی بره..

و هزار و یک مشکل دیگه بود که نمیشد ازونجا بریم.

این شد که مجبور شدیم برگردیم داخل کافی شاپ . تصمیم به این شد که پشتمون به یارو باشه .

اما زهرا یه جوری نشست که یارو رو ببینه .. خب زهرا از بس به یارو نگاه کرد چشماش افتاد کف زمین 

بعد گفت خاک بر سرت مژده اینکه اون نیست :|||

این شد که منم گفتم واقعا که خیلی کوری عزیزم =))) کلی به خاطر توعه عنتر کف و تف قاطی کردیم .

حالا بماند که ششصد مرتبه همونجا سوتی داد .. همه چیو اشتباه میشنید و سریعا دهنش وا میشد جواب میداد ..

مثلا در این حد که من به زهرا بگم این گلاسه چقد خوشمزه س . بعد مژده بگه آره امروز هوا خیلی خوب بود

در کل خیلی خوب بود . ده قدم اون طرف تر از کافی شاپ تاب و  سرسره بود :|

ما رفتیم تاب بازی. تا لحظه اخر که اومدن دنبالمون ما داشتیم تاب بازی میکردیم . و از درون کافی شاپ دقیقا به ما اشراف داشتن و ما رو قشنگ میدیدن . پیش خودشون فکر کردن ما به کیا سرویس دادیم 

بعد قرار بر این شد که مامان و بابا مژده بیان دنبالمون . خودشون برن بازار ، ماهم ماشینو برداریم بریم دور دور 

رفتیم دور دور . بچه ها منو رسوندن خونه و خودشون رفتن .

مژده چند ماهه که گواهی نامه گرفته . گفته به کسی نگم که سه چهار بار وسط خیابون خاموش کرده . 

منم قول دادم به کسی نگم و بین خودمون هفتاد میلیون نفر بمونه.

بعد که رسیدم خونه مامانمم رسید گفت ما میخواییم بریم خونه عمت میای !؟

منم برای فان گفتم میام . میخواستم رفتارشونو زیر نظر بگیرم بیام باهاتون در میون بذارم هه هه هه ..

امشب مهربون بودن همگی . عمم اصرار داشت برم کرمان و رشته ی دانشگاهی خودمو ادامه بدم و اینقدر متکی به آقا ننم نباشم :|

دختر عمم کنارم نشسته بود همش سلفی میگرفت . خیلی خودشیفته س. ولی در عین خودشیفتگی زیباست ..

دیگه اومدیم منزل !

فردا هم عازم بیرجند  ..